ماجرای پسرم(13تیر94)

سلام پسر نازم. دلم خیلی برات تنگ شده. امروز بعد مدت ها صبح موقعی که رسیدیم دم در مهد خواب بودی و وقتی خواستم تحویلت بدم بهم چسبیدی. وای که چه حس قشنگی بود. اصلاً نمیشه توصیف کرد اونقدر که با تمام بهم ریختگی درونیم کاملاً ریلکسم کرد. دوستت دارم عشق کوچکم. از همین جا گرمترین احساسم رو در قالب بوسه برات می فرستم.
دوباره از اون مشکلات پوستی پیدا کردم و شیر دادن پسر جان برام سخت شده.خدا کنه زودتر راحت شم. علی جونم هفته پیش مریض شد و مجبور شدم ببرمش دکتر. یه هفته آنتی بیوتیک و بقیه قضایا. الانم چند روزه که سرفه می کنه و آبریزش داره که شبا اذیتش می کنه. خدا خودش کمک کنه. دیشب هم افطاری خونه عمه آزاده بودیم. پسرکم کلی با باباجون حال کرد. عزیییییییییییییززززززززززززززززم چقدر دلتنگتم.
پسرجان علاقه شدید به موهای پای پدرجانش داره. آقای همسر برای رهایی از این قضیه شلوارکش را پایین تر کشید. اما پسرکمان در حرکتی پاچه ها را زد کنار و مشغول کار شد.
دیروز با روروئکش مشغول بازی بود و تا دید همسرجان قصد رفتن بیرون داره سریع خودش رو به دم در رسوند و دستاش رو سمت پدرجانش دراز کرد. کلاً حواسش با تمام کودکی اش به همه چی هست.
پسرکم! روزی که این پست ها رو می خوانی نمیدونم در کجا و در چه حال و در چه سنی هستی. ولی هر جا که هستی دوست دارم بهترین ها برات پیش بیاد . بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس




ماجرای پسرم(13تیر94) 
